سکوت صبح

«و سوگند به بامداد چون آشکار شود‌‌»

سکوت صبح

«و سوگند به بامداد چون آشکار شود‌‌»

چنار و کدو

   

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی   
بر رست و بردوید برو بر به روز بیست
پرسید از آن چنار که تو چند ساله‌ای   
گفتا دویست باشد و اکنون زیادتیست
خندید ازو کدو که من از تو به بیست روز   
برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست
او را چنار گفت که امروز ای کدو   
با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان   
آنگه شود پدید که از ما دو ٬ مرد کیست
ناصر خسرو

نقاشی

   

  

    

      

    

  

   

 

  

   

  

 

خلوت گرم کبوترهای مست

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری